تبليغاتX
ندامتگاه من

ندامتگاه من

من از درون تو با تو سخن میگویم...!!! این طور نیست رفیق...؟!!

وارونه می کند

تمام قطعاتم را

این میزان از نگاه تو!!!

...

صد بار زده ام

باز اما !!!

صدایش نمیدهد ...

حس چشم هایت را...

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 2:3 توسط barg|

کف پای رویا را...


قلقکلک میدهم

در میان بهت نقاشی...

میجهند رنگ های  منشورم...

یک رنگ بیرون کشیده ام با آن

طرح کنم دوباره دنیا را...

...!!!

جابجا میکنم

جای این ماجرا را

تو را جای من

خودم جای تو     

...!!!                                                                                    

جای من میشوی تا بفهمی 

عاشق تو نبودن

چقدر غیر ممکن ترین است...!!!

 جای تو میشوم تا بفهمم                                               

عاشق من شدن

غیر ممکن تر از غیر ممکن ترین است...!!!
...
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 23:41 توسط barg|

تقدیر خارج از کوک عاشقانه هامان میخواند

 پس پشت به هم

و تو آرام به سوی سرنوشت

به دست های پوچ لخظه هامان خندیدی!!!

...

و من  همان جا  نشسته ام

وبه ناگفته هایی می اندیشم

که اتفاق خواهد افتاد!!!

...

سال ها گذشته است

و تو از روبه رو به سمت من می آیی

واین همان ناگفته است!!!

سرنوشت گرد است رفیق!!!

سرنوشت گرد است...

 

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 13:54 توسط barg|

از هرجای سرنوشت که جدا شده ایم

بعد از چرخیدنی

دوباره بهم رسیده ایم

(مزمت) گرد بودن این تقدیر را

به حجم یک نفس

منوط به آزادی از جبرگاه غرور

بیا بپای عشقی زنده

که به هوای مردنش

در دالان خودخواهی دفن کردیمش بنویسیم...!!!

...

خدا را چه دیده ای

شاید یک روز صبح

کنار پانوشتمان

نوشت:

مذمت را (مزمت) ننویس...!!!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 1:8 توسط barg|

در خلال بی کسی هایم 

در هوای موهوم پیچ و خم های اسرار آمیز روزگار

 کلاه وحشت را به احترام این ورود لرزان

تنها تو در میان این جمعیت مجهول از سر بر میداری...!!!

و من سرشار از صلابت

 مبحوس تر از همیشه در کنج آزادی

تو را بال های نداشته ام برای پرواز میابم

و اما ناگهان تو

 این سر حد تمام خیال های محجوبانه ام  

مانند تمام ناگهانی های تکراری این روزگار

 وانمود میکنی که کلاهت را میتکاندی!!!

لعنت به این خوش خیالی های مخوف!!!

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 0:30 توسط barg|

در این  کوچه ی بن بست سرنوشت...

 انتظار من تمام نمیشود چرا؟!!

کنار این پنجره ...

هر  لحظه پیرتر  میشوم!!!

بس که  هیچ  کس رد  نمیشود

از این کوچه ای که رد پای رفتنت

آخرین رد پاییست که مانده است در او!!!

...!!!

و  حال

من مانده ام و  یک عمر کنار این پنجره !!!

بی خبر که تو وقت ترک گفتن به من

ورود ممنوع  را  سر این  کوچه میچسبانده ای ...!!!

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1378ساعت 0:0 توسط barg|


آخرين مطالب
» پیانو...!!!
» عاشقم باش...!!!
» چرخیدن در سرنوشت بلیط نمیخواهد ( 2 )
» چرخیدن در سرنوشت بلیط نمیخواهد (1)
» خوش خیال...!!!
» ورود ممنوع...!!!

Design By : Pichak